X
تبلیغات
♥سرزمین تنهـــایی♥
♥سرزمین تنهـــایی♥

★ کوچ پرنده به من آموخت وقتی هوای رابطه سرد است...باید رفــت!★

قَبول دارم کهنه شده ام!!

آنقدر کهنه...

که می شوَد....

رویِ گَرد و خاک تَنَم یادگاری نوشت!

خیالی نیست تو هم بنویس و برو...

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 12:22 توسط ღzahraღ|

خدایا...

آغوشت را امشب به من می دهی؟

برایِ گفتن چیزی ندارم...

اما برای ِ شنفتن ِ حرفهایِ تو گوش بسیار..

می شود من بغض کنم تو بگویی:

مگر خدایت نباشد که تو اینگونه بغض کنی..

می شود من بگویم خدایا؟

تو بگویی :جانِ دلم...!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 12:15 توسط ღzahraღ|

زمانی فراموشت میکنم ک بالای سنگ قبرم با افسوس بگویی...

کاش زنده بودی...

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 18:49 توسط ღzahraღ|

یادت باشد دلت که شکست سرت را بگیری بالا…

تلافی نکن…

فریاد نزن…

شرمگین نباش…

حواست باشد دل شکسته گوشه هایش تیز است…

مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی…

مبادا که فراموش کنی روزی شادیش آرزویت بود…

صبور باش و ساکت…

بغضت را پنهان کن…

رنجت را پنهان تر….

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 18:47 توسط ღzahraღ|

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 18:39 توسط ღzahraღ|

دل کـــــوه پــرتــر از دل مــن بــود...

یـــک درد گــــفتم هـــــزار درد شــــنیدم ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 20:44 توسط ღzahraღ|

امشب باران میبارد...

هه؛ گویی آسمان با من رقابت مبکند...

نمیدانم کجای این دنیا چه کسی بیشتر از من بغض هایش را ...

به آسمان سپرده است...

آسمان اگر یار من است...

بغض هایش را به چشمان من بسپار...

امشب میخواهم بیشتر از هرشب ببارم...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 20:28 توسط ღzahraღ|

دلتنگی...؟ حاضر

غم...؟ حاضر

درد...؟ حاضر

دوری...؟ حاضر

عشق...؟

بلندتر میخوانم، عشق...؟

باز هم نیامده؟؟؟...

غیبت هایش از حد مجاز چندیست که گذشته اخراجش میکنم!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 20:24 توسط ღzahraღ|

شب است...

کلنجار می روم با خودم، با دلتنگی هایم...

 با قلب له شده ام...

 با غرور شکسته ام...

سراغش را بگیرم، نگیرم، بگیرم، نگیرم...

نزدیک صبح است، دلم را به دریا زدم...

مشترک مورد نظر در حال مکالمه است!!!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 21:31 توسط ღzahraღ|

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 21:27 توسط ღzahraღ|

من خوبم ، من آرامم ، من قول داده ام ، فقط کمی بی حوصله ام...

آسمان روی سرم سنگینی میکند ، روزهایم کش آمده...

هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم ...

باز سراز کوچه دلتنگی در می آورم...

روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی...

نمی بارند چون من خوبم ، من آرامم ، من قول داده ام...

تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد ، اما شبها ….

نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 12:30 توسط ღzahraღ|

نمی دانم چراتنم میلرزد وقتی صحبت ازتومیشود...

نه ازترس حضورت نیست از آرزوی به تورسیدن است...

ازشایدها و بایدها و ازاینکه نمیدانم داشتنت رو...

عاشقانه اشک بریزم یادوریت را...

نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 12:27 توسط ღzahraღ|

یادش بخیر…

کوچک که بودیم میخواندیم“بشکن بشکنه،بشکن من نمیشکنم،

 بشکن جونِ…”قسم خوردن ها بیهوده بودنمیشکستیم…

حتی اگرجهانی پیش رویمان می ایستاداین روزها بزرگ شده ایم

اما ترد و شکننده…بی آنکه بگویند بشکن،میشکنیم بی صدای بی صدا…

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 14:19 توسط ღzahraღ|

یه وقتایی،یه حرفایی،چنان آتیشت میزنه

که دوست داری فریاد بزنی،ولی نمیتونی!

دوست داری اشک بریزی،ولی نمیتونی!

حتی دیگه نفس کشیدنم برات سخت میشه!

تمام وجودت میشه بغضی که نمیترکه،به این میگن“درد بی درمون”

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 14:15 توسط ღzahraღ|

زخـــم های دستـــم را میبیننـــد ...

می گوینـــد چرا با خـــود چنیـــن کردی ؟؟

ولی افســـوس ...

کسی زخـــم دلم را ندید تا بگویـــد چرا با تو چنیـــن کردند ... ؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 14:12 توسط ღzahraღ|

خدایا؟کمی بیاجلوتر...میخواهم درگوشت چیزی بگویم...

این یک اعتراف است...من بی او......دوام نمی آورم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 14:9 توسط ღzahraღ|

دل من . . .غصه نخور ...!!!

تو چه میدونی شاید اونکه رفتنش رو نامردی دونستی...!!!

از ترس وابستگی رفته . . . !!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 14:5 توسط ღzahraღ|

خــُدایـآ …

بـَراے خآمـوشے شـَبــ هـاے انتـِظآرم

فـَقـَط یکـــ [ فـوتــ ] کآفیـωـتــ !

خـآموشـَم کـُטּ …!

خـَωـتـﮧ ام ...

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 19:59 توسط ღzahraღ|

یـــــــــه روز ...

حســــرت خواهی خـــورد ...

روزی که در آغــــــــوش دیگـــــری...

بــــــا فکـــــــر کردن به مــــــن...

آرام می شـــــــــوی...

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 19:54 توسط ღzahraღ|

 

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 19:52 توسط ღzahraღ|

جمله بی تو میمیرم را هیچوقت باور نکن …

من بی تو هنوز زنده ام ، زنده ای که روزی هزار بار آرزوی مرگ دارد !
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 13:57 توسط ღzahraღ|

درد یعنی:

اﻣﺸﺒــﻢ ﻣﺜــﻞ ﺷﺒــﺎﯼ ﺩﯾﮕـﻪ ﺭﻭ ﺗﺨﺘﺖ ﺩﺭﺍﺯ ﺑﮑﺸـــﯽ...

ﺁﻫﻨﮕــــ ﺑــﺰﺍﺭﯼ ﻭ ﺑـﺎﺯﻡ ﻓﮑــﺮ ﮐﻨــﯽ...

ﺑـﻪ ﺣﺮﻓﺎﯾـــﯽ ﮐــﻪ ﺑﺎﻫــﻢ ﻣﯿﺰﺩﯾــم… به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ خیلی همراهم بودی….

به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ حتی یه نگاهش برات یه دنیا ارزش داره…

به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ چقدر باهم دعوا کردیم و آشتی کردیم…

به ﺍﯾﻨـﮑـﻪ کلی حرف توی دلت میمونه و نمیتونی بهش بگی…

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 13:55 توسط ღzahraღ|

همین یک کلمه برای توصیف حالم کافیست...

خنده هایم درد میکند...

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 13:52 توسط ღzahraღ|

سیاه و سفید کردن عکس هایم، دیگر فایده ای ندارد!

همه فهمیده اند،رنگ پریدگی چهره ام را...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 12:18 توسط ღzahraღ|


نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1392ساعت 12:16 توسط ღzahraღ|

مــــردانــه تــر عــاشــقـــم بـــاش.....

تـــا بــبــیـــنــــی.....

بـــرای دیـــوانـگــی هــایــت.....

چــقـــدر زنـــم......

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1392ساعت 16:23 توسط ღzahraღ|

برو اما...

شاید روزی که بخواهی بار دیگر احوالم رابپرسی...

عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی...

شاید کودکی با شیطنت اعلامیه سفربی بازگشت مرا...

حتی ازدیوار ذهن ها بکند وپاره کند...

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 13:14 توسط ღzahraღ|

لبخَـــندهايت را بِــزن...

جانـــانه نِــگاهـش كن...

عاشــقانه هايـت را بــگو...

فقط آن لبــاسى كه من دوســت داشتــم را برايــش نپوش...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 18:59 توسط ღzahraღ|

گاهی ...                            

از خیال من ...                         

گذر می کنی …

بعد اشک می شوی …

رد پاهایت خط می شود روی گونه ها ی من …

بیا و مرد باش ، دیگر نیا توی خیال من ،خواب من ...

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 15:50 توسط ღzahraღ|

میدانی ...

چقدر برای خدایت چرب زبانی کرده ام...

تا تـو را به من بدهد...

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 15:41 توسط ღzahraღ|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت