♥سرزمین تنهـــایی♥

★ کوچ پرنده به من آموخت وقتی هوای رابطه سرد است...باید رفــت!★

یڪ روز می رسد...

یڪ ملافه ی سفید پایان می دهد...

به من...

به شیطنت هایم...

به بازیگوشی هایم...

به خنده های بلندم...

روزی ڪــه همه با دیدن عڪـسم بغض می کنند و می گویند:

دیوانه دلمان برای مسخره بازی هایت تنگ شده...

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 21:4 توسط ღzahraღ|

ﭼﻨﮓ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﻟﺖ ! ﻣﺸﺘﻢ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻏﻤﮕﯿﻨﺘﺮ ﻣﯿﺸﻮﻡ ...

 ﻋﻄﺮ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﭘﺮﺩ ! ﮐﺪﺍﻡ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ؟ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍ؟

ﻋﻄﺮ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ؟ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺭﺍ؟ ﯾﺎ ... ؟

ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ! ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﺧﯿﺎﻝ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ! ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺩﺍﺭﻡ ...!

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 21:2 توسط ღzahraღ|

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 20:58 توسط ღzahraღ|

در جلسه ی امتحان عشق ، من مانده ام و یک برگه سفید !

یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی .....

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود ، در این سکوت بغض آلود ..... 

قطره اشکی هوس سرسره بازی می کند و برگه سفیدم عاشقانه قطره را

در آغوش می کشد !عشق تو نوشتنی نیست .....!!

در برگه ام کنار آن قطره یک قلب می کشم !

وقت تمام است ، برگه ها بالا .....!

نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393ساعت 13:25 توسط ღzahraღ|

اگه حوصله اش رو نداری بهش بگو...

اما هیچ وقت جوری رفتار نکن که احساس کنه اضافیه...

نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 17:10 توسط ღzahraღ|

دنیا برای خودشان... من فقط آرامشی می خواهم...

خلوتی میخواهم... تو باشی و من... در کنار هم...

تو سکوت کنی و من گوش کنم...

و من آرام بگویم تو را دوست دارم...

و تو گوش کنی... و آرام بگویی ... من هم...!

نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 17:6 توسط ღzahraღ|

بهار! سرسبزیت رابه رخم نکش...

به چه دردم میخورد...

وقتی چشمانم در پاییز نگاهش مانده...

وقتی تاریخ فقط تا زمستان باما بود...

وقتی دستانش از برف پاکتر بود...

من با خاطره هایم در زمستان حبس شده ام...

بهار زودتر برو...

رنج دوریش را بیشترنکن...

سفیدی میخواهم...

نوشته شده در چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 19:1 توسط ღzahraღ|


نوشته شده در چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 18:51 توسط ღzahraღ|

خدای من...!

نه آن قدر پاکم که کمکم کنی و نه آن قدر بدم که رهایم کنی...

میان این دو گمم هم خود را و هم تو را آزار میدهم...

هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنی باشم که تو خواستی...

و هرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهایم کنی...

خدایا هیچ وقت رهایم نکن...

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 20:18 توسط ღzahraღ|

دوس دارم ببرمت یه جای شلوغ، خیلی شلوغ...

وایستم اون وسط نگاهت کنم!

بگم اینارو می بینی؟؟بگی آره!

بگم تو هیاهوی همه این آدما، بازم من چشمام فقط دنبال تواه....

نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 22:16 توسط ღzahraღ|

حواسمون باشه...

دل آدما شیشه نیست، که روی آن"ها" کنیم...

بعد با انگشت قلب بکشیم...

بعد وایسیم و آب شدنشو تماشا کنیم و کیف کنیم!!

رو شیشه نازک دل آدما...

اگه قلبی کشیدی باید مردونه پاش وایسی.....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 20:29 توسط ღzahraღ|

من از تو هیچی نمیخواهم!فقط به آن لعنتی که عاشقانه دوستت دارد بگو:

حلالم کند اگر هنوز شب ها با یاد تـو میخوابم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 20:17 توسط ღzahraღ|


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 20:10 توسط ღzahraღ|

قَبول دارم کهنه شده ام!!

آنقدر کهنه...

که می شوَد....

رویِ گَرد و خاک تَنَم یادگاری نوشت!

خیالی نیست تو هم بنویس و برو...

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 12:22 توسط ღzahraღ|

خدایا...

آغوشت را امشب به من می دهی؟

برایِ گفتن چیزی ندارم...

اما برای ِ شنفتن ِ حرفهایِ تو گوش بسیار..

می شود من بغض کنم تو بگویی:

مگر خدایت نباشد که تو اینگونه بغض کنی..

می شود من بگویم خدایا؟

تو بگویی :جانِ دلم...!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 12:15 توسط ღzahraღ|

زمانی فراموشت میکنم ک بالای سنگ قبرم با افسوس بگویی...

کاش زنده بودی...

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 18:49 توسط ღzahraღ|

یادت باشد دلت که شکست سرت را بگیری بالا…

تلافی نکن…

فریاد نزن…

شرمگین نباش…

حواست باشد دل شکسته گوشه هایش تیز است…

مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی…

مبادا که فراموش کنی روزی شادیش آرزویت بود…

صبور باش و ساکت…

بغضت را پنهان کن…

رنجت را پنهان تر….

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 18:47 توسط ღzahraღ|

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 18:39 توسط ღzahraღ|

دل کـــــوه پــرتــر از دل مــن بــود...

یـــک درد گــــفتم هـــــزار درد شــــنیدم ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 20:44 توسط ღzahraღ|

امشب باران میبارد...

هه؛ گویی آسمان با من رقابت مبکند...

نمیدانم کجای این دنیا چه کسی بیشتر از من بغض هایش را ...

به آسمان سپرده است...

آسمان اگر یار من است...

بغض هایش را به چشمان من بسپار...

امشب میخواهم بیشتر از هرشب ببارم...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 20:28 توسط ღzahraღ|

دلتنگی...؟ حاضر

غم...؟ حاضر

درد...؟ حاضر

دوری...؟ حاضر

عشق...؟

بلندتر میخوانم، عشق...؟

باز هم نیامده؟؟؟...

غیبت هایش از حد مجاز چندیست که گذشته اخراجش میکنم!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 20:24 توسط ღzahraღ|

شب است...

کلنجار می روم با خودم، با دلتنگی هایم...

 با قلب له شده ام...

 با غرور شکسته ام...

سراغش را بگیرم، نگیرم، بگیرم، نگیرم...

نزدیک صبح است، دلم را به دریا زدم...

مشترک مورد نظر در حال مکالمه است!!!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 21:31 توسط ღzahraღ|

نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 21:27 توسط ღzahraღ|

من خوبم ، من آرامم ، من قول داده ام ، فقط کمی بی حوصله ام...

آسمان روی سرم سنگینی میکند ، روزهایم کش آمده...

هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم ...

باز سراز کوچه دلتنگی در می آورم...

روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی...

نمی بارند چون من خوبم ، من آرامم ، من قول داده ام...

تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد ، اما شبها ….

نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 12:30 توسط ღzahraღ|

نمی دانم چراتنم میلرزد وقتی صحبت ازتومیشود...

نه ازترس حضورت نیست از آرزوی به تورسیدن است...

ازشایدها و بایدها و ازاینکه نمیدانم داشتنت رو...

عاشقانه اشک بریزم یادوریت را...

نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 12:27 توسط ღzahraღ|

یادش بخیر…

کوچک که بودیم میخواندیم“بشکن بشکنه،بشکن من نمیشکنم،

 بشکن جونِ…”قسم خوردن ها بیهوده بودنمیشکستیم…

حتی اگرجهانی پیش رویمان می ایستاداین روزها بزرگ شده ایم

اما ترد و شکننده…بی آنکه بگویند بشکن،میشکنیم بی صدای بی صدا…

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 14:19 توسط ღzahraღ|

یه وقتایی،یه حرفایی،چنان آتیشت میزنه

که دوست داری فریاد بزنی،ولی نمیتونی!

دوست داری اشک بریزی،ولی نمیتونی!

حتی دیگه نفس کشیدنم برات سخت میشه!

تمام وجودت میشه بغضی که نمیترکه،به این میگن“درد بی درمون”

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 14:15 توسط ღzahraღ|

زخـــم های دستـــم را میبیننـــد ...

می گوینـــد چرا با خـــود چنیـــن کردی ؟؟

ولی افســـوس ...

کسی زخـــم دلم را ندید تا بگویـــد چرا با تو چنیـــن کردند ... ؟؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 14:12 توسط ღzahraღ|

خدایا؟کمی بیاجلوتر...میخواهم درگوشت چیزی بگویم...

این یک اعتراف است...من بی او......دوام نمی آورم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 14:9 توسط ღzahraღ|

دل من . . .غصه نخور ...!!!

تو چه میدونی شاید اونکه رفتنش رو نامردی دونستی...!!!

از ترس وابستگی رفته . . . !!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 14:5 توسط ღzahraღ|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت