♥سرزمین تنهـــایی♥

★ کوچ پرنده به من آموخت وقتی هوای رابطه سرد است...باید رفــت!★

یِــــ وَقتــآیــی دِلَـــم میخـــوآد سَرَمـــو بِـذآرَم

رو شونـــه ی خُـــدآ ، هَمیــنطوری کِـــ اَشکـآم میــــریزه

رو شونَــــش بِگَــــم :خُـدآیـــآ بَــس نــیس ؟؟ دیـگه طـآقَتِ دوریشو نَـدآرَم . .

نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 21:52 توسط ღzahraღ|

آرام آرام می بوسمت!!!!آنقدرآرام که جای بوسه هایم روی تمام تنت جا بماند......

بگذار همه بدانند آغــــــــــوش تو تنها قلمرو من است.......!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 19:17 توسط ღzahraღ|

هرکجــا حــرف . . .

حــرف آرزوســــــت...

مـن هنـــوز چشم هایـــم را نبستــه

آرزویــم به اســـم تـو گیــر میکنـــد . .

نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 19:9 توسط ღzahraღ|

ﺩﻭﺳــ ــﺖ ﺩﺍﺷﺘــ ــﻦ ﻭﺍﻗﻌــ ــﯽ ...
ﯾﻌﻨــ ــﯽ :
ﺣﺎﺿــ ــﺮﻡ ﻣــ ــﺎﻝ ﻣــ ــﻦ ﻧﺒﺎﺷــ ــﯽ ،
ﻭﻟــ ــﯽ ...
ﺧــ ــﻮﺷﺒﺨــ ــﺖ ﺑﺎﺷــ ــﯽ !......

نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 15:30 توسط ღzahraღ|

وقتی با کسی که دوسش داشتی بهم زدی،

به نفر بعدی که رسیدی، نگو رابطمون در حد چندتا مسیج بود!!!

مثل مرد وایسا بگو:اون لعنتی عشقم بود…

اون عوضی تموم زندگیم بود…دوسش داشتم...

ولی لیاقت نداشت رفت...

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 10:49 توسط ღzahraღ|

آرام نه...می دوم به سمت آغوشت...

مثل کودکی که به سمت تاب خالی پارک می رود تا قبل از همه تصاحبش کند...

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 10:49 توسط ღzahraღ|

نمیدانم نامت را چه بگذارم؟!

مخاطب خاص؟!تمام زندگیم؟!دلیل بودنم؟!بهانه نفس کشیدنم؟!

همه وجودم یا تنها عشقم؟!به هر نامی که باشی،آرام برایت جان میدهم...

نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 8:11 توسط ღzahraღ|

مـغرور تـر از آنـم کـه التـماسـت کـنم بـمانـی...

امــا بـغـض، یــعنی: نـــــــــــرو بــفــهـم!!!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 20:41 توسط ღzahraღ|

ماﻝ ﮐﺴﯽ ﺷﻮ ﮐﻪ ﻗﺪﺭﺗﻮ ﺑﺪﻭﻧﻪ ﻗﺪﺭﺩﺍﺷﺘﻨﺘﻮ ﻗﺪﺭ ﻭﺟﻮﺩﺗﻮ ﻗﺪﺭ ﺫﺭﻩ ﺫﺭﻩ ﺑﺎﺗﻮﺑﻮﺩﻧﻮ ..

ﻧﻪ ﮐﺴﯿﮑﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮﺭﻭ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﺘﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺑﻘﯿﻪ ﻫﻢ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻪ!!!

ﻣﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﺷﻮ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻗﻬﺮﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﺪﻩ ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ

ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻪ ... ﻣﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﺷﻮ ﮐﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻋﺸﻘﻮ ﺩﺭﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻪ ...!

ﺑﻬﻮﻧﻪ ﻋﺸﻖ ، ﺑﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﻋﻤﻞ ﺁﺩﻣﺎﺳﺖ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻧﺸﻮﻥ ...

ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﯾﻪ ﮐﺎﺩﻭ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ!ﻭ ﺑﺎ ﯾﻪ ﮐﺎﺩﻭ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺿﻤﺎﻧﺘﯽ

ﺭﻭ ﻣﻮﻧﺪﻥ ﮐﺴﯽ ﮐﺮﺩ!ﻋﺸﻖ ﺣﺮﯾﻤﻮ ﺣﺮﻣﺖ ﺩﺍﺭﻩ .ﺍﻳﻨﻮ ﺑﻔﻬﻤﻴﻦ ....

ﻛﺴﻴﺮﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﺳﺮﮔﺮﻣﻲ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺧﻮﺍﺳﺖ.ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺷﻲ ﺑﺮﻭ ﺷﻬﺮﻩ ﺑﺎﺯﻱ

ﺩﻟﻪ ﺁﺩﻣﺎ ﺑﺎﺯﻳﭽﻪ ﻧﻴﺴﺖ...!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 20:29 توسط ღzahraღ|

سلام بچه ها خیلی شرمندم ک نمیتونم جواب نظراتتون رو بدم اخه نت ندارم بابت تموم نظرایی ک برام گذاستید خیلللللللی ممنون جبران میکنم ب زودی ب همه نظرا جواب میدم 

نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 0:16 توسط ღzahraღ|

یڪ روز می رسد...

یڪ ملافه ی سفید پایان می دهد...

به من...

به شیطنت هایم...

به بازیگوشی هایم...

به خنده های بلندم...

روزی ڪــه همه با دیدن عڪـسم بغض می کنند و می گویند:

دیوانه دلمان برای مسخره بازی هایت تنگ شده...

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 21:4 توسط ღzahraღ|

ﭼﻨﮓ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﻟﺖ ! ﻣﺸﺘﻢ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻏﻤﮕﯿﻨﺘﺮ ﻣﯿﺸﻮﻡ ...

 ﻋﻄﺮ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﭘﺮﺩ ! ﮐﺪﺍﻡ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ؟ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍ؟

ﻋﻄﺮ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ؟ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺭﺍ؟ ﯾﺎ ... ؟

ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ! ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﺧﯿﺎﻝ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ! ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺩﺍﺭﻡ ...!

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 21:2 توسط ღzahraღ|

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393ساعت 20:58 توسط ღzahraღ|

در جلسه ی امتحان عشق ، من مانده ام و یک برگه سفید !

یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی .....

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود ، در این سکوت بغض آلود ..... 

قطره اشکی هوس سرسره بازی می کند و برگه سفیدم عاشقانه قطره را

در آغوش می کشد !عشق تو نوشتنی نیست .....!!

در برگه ام کنار آن قطره یک قلب می کشم !

وقت تمام است ، برگه ها بالا .....!

نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393ساعت 13:25 توسط ღzahraღ|

اگه حوصله اش رو نداری بهش بگو...

اما هیچ وقت جوری رفتار نکن که احساس کنه اضافیه...

نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 17:10 توسط ღzahraღ|

دنیا برای خودشان... من فقط آرامشی می خواهم...

خلوتی میخواهم... تو باشی و من... در کنار هم...

تو سکوت کنی و من گوش کنم...

و من آرام بگویم تو را دوست دارم...

و تو گوش کنی... و آرام بگویی ... من هم...!

نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393ساعت 17:6 توسط ღzahraღ|

بهار! سرسبزیت رابه رخم نکش...

به چه دردم میخورد...

وقتی چشمانم در پاییز نگاهش مانده...

وقتی تاریخ فقط تا زمستان باما بود...

وقتی دستانش از برف پاکتر بود...

من با خاطره هایم در زمستان حبس شده ام...

بهار زودتر برو...

رنج دوریش را بیشترنکن...

سفیدی میخواهم...

نوشته شده در چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 19:1 توسط ღzahraღ|


نوشته شده در چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393ساعت 18:51 توسط ღzahraღ|

خدای من...!

نه آن قدر پاکم که کمکم کنی و نه آن قدر بدم که رهایم کنی...

میان این دو گمم هم خود را و هم تو را آزار میدهم...

هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنی باشم که تو خواستی...

و هرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهایم کنی...

خدایا هیچ وقت رهایم نکن...

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 20:18 توسط ღzahraღ|

دوس دارم ببرمت یه جای شلوغ، خیلی شلوغ...

وایستم اون وسط نگاهت کنم!

بگم اینارو می بینی؟؟بگی آره!

بگم تو هیاهوی همه این آدما، بازم من چشمام فقط دنبال تواه....

نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 22:16 توسط ღzahraღ|

حواسمون باشه...

دل آدما شیشه نیست، که روی آن"ها" کنیم...

بعد با انگشت قلب بکشیم...

بعد وایسیم و آب شدنشو تماشا کنیم و کیف کنیم!!

رو شیشه نازک دل آدما...

اگه قلبی کشیدی باید مردونه پاش وایسی.....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 20:29 توسط ღzahraღ|

من از تو هیچی نمیخواهم!فقط به آن لعنتی که عاشقانه دوستت دارد بگو:

حلالم کند اگر هنوز شب ها با یاد تـو میخوابم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 20:17 توسط ღzahraღ|


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 20:10 توسط ღzahraღ|

قَبول دارم کهنه شده ام!!

آنقدر کهنه...

که می شوَد....

رویِ گَرد و خاک تَنَم یادگاری نوشت!

خیالی نیست تو هم بنویس و برو...

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 12:22 توسط ღzahraღ|

خدایا...

آغوشت را امشب به من می دهی؟

برایِ گفتن چیزی ندارم...

اما برای ِ شنفتن ِ حرفهایِ تو گوش بسیار..

می شود من بغض کنم تو بگویی:

مگر خدایت نباشد که تو اینگونه بغض کنی..

می شود من بگویم خدایا؟

تو بگویی :جانِ دلم...!

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 12:15 توسط ღzahraღ|

زمانی فراموشت میکنم ک بالای سنگ قبرم با افسوس بگویی...

کاش زنده بودی...

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 18:49 توسط ღzahraღ|

یادت باشد دلت که شکست سرت را بگیری بالا…

تلافی نکن…

فریاد نزن…

شرمگین نباش…

حواست باشد دل شکسته گوشه هایش تیز است…

مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی…

مبادا که فراموش کنی روزی شادیش آرزویت بود…

صبور باش و ساکت…

بغضت را پنهان کن…

رنجت را پنهان تر….

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 18:47 توسط ღzahraღ|

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 18:39 توسط ღzahraღ|

دل کـــــوه پــرتــر از دل مــن بــود...

یـــک درد گــــفتم هـــــزار درد شــــنیدم ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 20:44 توسط ღzahraღ|

امشب باران میبارد...

هه؛ گویی آسمان با من رقابت مبکند...

نمیدانم کجای این دنیا چه کسی بیشتر از من بغض هایش را ...

به آسمان سپرده است...

آسمان اگر یار من است...

بغض هایش را به چشمان من بسپار...

امشب میخواهم بیشتر از هرشب ببارم...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393ساعت 20:28 توسط ღzahraღ|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت