♥سرزمین تنهـــایی♥

★ کوچ پرنده به من آموخت وقتی هوای رابطه سرد است...باید رفــت!★

<اگه با اون خوشحالی ... منم خوشحالم>>

خیلی هامون این حرفو زدیم ولی ...

ولی هیچ وقت خوشحال نبودیم

هیچ وقت مثل سابق نشدیم

هیچ وقت از ته دل نخندیدیم

خیلی هامون با گفتن این جمله مـــــردیم

الفاتحه...!

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 16:59 توسط ღzahraღ|

متنفرم از رابطه ای که تهش با یه امیدوارم خوشبخت شی تموم میشه...!

 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:48 توسط ღzahraღ|

گفت:میشناسیش؟؟؟!!!

100تا خاطره اومد جلوی چشمم

یه لبخند زدم و گفتم:نه کیه؟؟؟!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:41 توسط ღzahraღ|

عادت ندارم...

درد دلم را، به همه بگویم!

پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم...

تا همه فکر کنند...

نه دردی دارم...

و نه قلبی!...

نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 12:52 توسط ღzahraღ|

✖اولین بار که براش اشک ریختم

✖رفتم پيش خدا فرياد زدم چرا؟
✖خدا ب ارامی گفت:هيسسسس فرشته ها تازه خوابيدن
✖زير لب پرسيدم پس من چی؟
✖با مهربانی گفت:تو واسم عزيزترينی...
✖بغض کردم وگفتم:فرشته ی من رفت...
✖خدا نگاهم کرد و گفت:اذيتش کردی؟
✖با اشک و هق هق گفتم:فک نکنم...
✖خدا گفت:اومدی دنبالش تو اسمون؟؟؟
✖گفتم:اره،نامرد بهم قول داده بود بدون من جايی نره...
خدا لبخندی زد...
✖سرمو بالا کردم گفتم:من بدم يا اون؟؟؟
✖ خدا گفت:هيچکدوم...
✖داد زدم گفتم:اون بد بود تنهام گذاشت اون بد بود حرصم گرفت گفتم ببرش جهنم...
✖خدا با تعجب گفت:مطمئنی؟
✖ بادودلی با اشکام گفتم:نه...
✖به خدا گفتم:ميشه ببينمش؟؟؟
خدا قبول کرد...
✖ازين پايین داشتم ميديدمش بلند داد زدم گفتم:اهای همه کسم ،من اينجام مگه قرار نبود تنها جايی نری با توام...
✖خدا اروم بهم گفت:صداتو نميشنوه...
به ارامی با بغض گفتم:دوسش داشتم پس چرا رفت؟
✖خدا گفت:اگه زندگيتون بهم ربط نداشت هيچ وقت سر راه هم قرارتون نميدادم...
✖لبخندی زدمو گفتم:مواظبش باش خدا
《♡♥من تو رو به خداسپردم♥♡》 تو منو به کی میسپاری..

نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:30 توسط ღzahraღ|

ایــن روزهـــا آنـقـدر بـغـضـم سـنـگـیـن شـده...

کـه ، اگـر گـردنــم را هــم بــزنـــی

بــه جــای خــون

اشــک مـیـریــزد..

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 17:50 توسط ღzahraღ|

دخــــتر دار کـــه شـدم…

اگــه یه روز ازش…

شـــیطنت دیـــدم…

بهـش شک کردم…

جای گشتن کــمدش…

چک گوشـــیش…

جیب لباســاش…

شبــا بالشتشو چک میکــنــم…

مبــادا خـیس باشــ ِ ...!!! ♥

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 19:11 توسط ღzahraღ|

نوشته شده در پنجشنبه دهم مهر ۱۳۹۳ساعت 18:39 توسط ღzahraღ|

یِــــ وَقتــآیــی دِلَـــم میخـــوآد سَرَمـــو بِـذآرَم

رو شونـــه ی خُـــدآ ، هَمیــنطوری کِـــ اَشکـآم میــــریزه

رو شونَــــش بِگَــــم :خُـدآیـــآ بَــس نــیس ؟؟ دیـگه طـآقَتِ دوریشو نَـدآرَم . .

نوشته شده در دوشنبه هفتم مهر ۱۳۹۳ساعت 21:52 توسط ღzahraღ|

آرام آرام می بوسمت!!!!آنقدرآرام که جای بوسه هایم روی تمام تنت جا بماند......

بگذار همه بدانند آغــــــــــوش تو تنها قلمرو من است.......!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۳ساعت 19:17 توسط ღzahraღ|

هرکجــا حــرف . . .

حــرف آرزوســــــت...

مـن هنـــوز چشم هایـــم را نبستــه

آرزویــم به اســـم تـو گیــر میکنـــد . .

نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۳ساعت 19:9 توسط ღzahraღ|

ﺩﻭﺳــ ــﺖ ﺩﺍﺷﺘــ ــﻦ ﻭﺍﻗﻌــ ــﯽ ...
ﯾﻌﻨــ ــﯽ :
ﺣﺎﺿــ ــﺮﻡ ﻣــ ــﺎﻝ ﻣــ ــﻦ ﻧﺒﺎﺷــ ــﯽ ،
ﻭﻟــ ــﯽ ...
ﺧــ ــﻮﺷﺒﺨــ ــﺖ ﺑﺎﺷــ ــﯽ !......

نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 15:30 توسط ღzahraღ|

وقتی با کسی که دوسش داشتی بهم زدی،

به نفر بعدی که رسیدی، نگو رابطمون در حد چندتا مسیج بود!!!

مثل مرد وایسا بگو:اون لعنتی عشقم بود…

اون عوضی تموم زندگیم بود…دوسش داشتم...

ولی لیاقت نداشت رفت...

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۳ساعت 10:49 توسط ღzahraღ|

آرام نه...می دوم به سمت آغوشت...

مثل کودکی که به سمت تاب خالی پارک می رود تا قبل از همه تصاحبش کند...

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۳ساعت 10:49 توسط ღzahraღ|

نمیدانم نامت را چه بگذارم؟!

مخاطب خاص؟!تمام زندگیم؟!دلیل بودنم؟!بهانه نفس کشیدنم؟!

همه وجودم یا تنها عشقم؟!به هر نامی که باشی،آرام برایت جان میدهم...

نوشته شده در یکشنبه دوم شهریور ۱۳۹۳ساعت 8:11 توسط ღzahraღ|

مـغرور تـر از آنـم کـه التـماسـت کـنم بـمانـی...

امــا بـغـض، یــعنی: نـــــــــــرو بــفــهـم!!!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 20:41 توسط ღzahraღ|

ماﻝ ﮐﺴﯽ ﺷﻮ ﮐﻪ ﻗﺪﺭﺗﻮ ﺑﺪﻭﻧﻪ ﻗﺪﺭﺩﺍﺷﺘﻨﺘﻮ ﻗﺪﺭ ﻭﺟﻮﺩﺗﻮ ﻗﺪﺭ ﺫﺭﻩ ﺫﺭﻩ ﺑﺎﺗﻮﺑﻮﺩﻧﻮ ..

ﻧﻪ ﮐﺴﯿﮑﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮﺭﻭ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯿﺘﻮﻧﻪ ﺑﻪ ﺑﻘﯿﻪ ﻫﻢ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻪ!!!

ﻣﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﺷﻮ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻗﻬﺮﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﺪﻩ ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ

ﺩﯾﮕﻪ ﻫﻢ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻪ ... ﻣﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﺷﻮ ﮐﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﻋﺸﻘﻮ ﺩﺭﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻪ ...!

ﺑﻬﻮﻧﻪ ﻋﺸﻖ ، ﺑﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﻋﻤﻞ ﺁﺩﻣﺎﺳﺖ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻧﺸﻮﻥ ...

ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﯾﻪ ﮐﺎﺩﻭ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ!ﻭ ﺑﺎ ﯾﻪ ﮐﺎﺩﻭ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺿﻤﺎﻧﺘﯽ

ﺭﻭ ﻣﻮﻧﺪﻥ ﮐﺴﯽ ﮐﺮﺩ!ﻋﺸﻖ ﺣﺮﯾﻤﻮ ﺣﺮﻣﺖ ﺩﺍﺭﻩ .ﺍﻳﻨﻮ ﺑﻔﻬﻤﻴﻦ ....

ﻛﺴﻴﺮﻭ ﻭﺍﺳﻪ ﺳﺮﮔﺮﻣﻲ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﺧﻮﺍﺳﺖ.ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺷﻲ ﺑﺮﻭ ﺷﻬﺮﻩ ﺑﺎﺯﻱ

ﺩﻟﻪ ﺁﺩﻣﺎ ﺑﺎﺯﻳﭽﻪ ﻧﻴﺴﺖ...!

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 20:29 توسط ღzahraღ|

سلام بچه ها خیلی شرمندم ک نمیتونم جواب نظراتتون رو بدم اخه نت ندارم بابت تموم نظرایی ک برام گذاستید خیلللللللی ممنون جبران میکنم ب زودی ب همه نظرا جواب میدم 

نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد ۱۳۹۳ساعت 0:16 توسط ღzahraღ|

یڪ روز می رسد...

یڪ ملافه ی سفید پایان می دهد...

به من...

به شیطنت هایم...

به بازیگوشی هایم...

به خنده های بلندم...

روزی ڪــه همه با دیدن عڪـسم بغض می کنند و می گویند:

دیوانه دلمان برای مسخره بازی هایت تنگ شده...

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 21:4 توسط ღzahraღ|

ﭼﻨﮓ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﻟﺖ ! ﻣﺸﺘﻢ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻏﻤﮕﯿﻨﺘﺮ ﻣﯿﺸﻮﻡ ...

 ﻋﻄﺮ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﭘﺮﺩ ! ﮐﺪﺍﻡ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻡ؟ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍ؟

ﻋﻄﺮ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ؟ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺭﺍ؟ ﯾﺎ ... ؟

ﻫﯿﭽﮑﺪﺍﻡ ! ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ ﺧﯿﺎﻝ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ! ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺩﺍﺭﻡ ...!

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 21:2 توسط ღzahraღ|

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 20:58 توسط ღzahraღ|

در جلسه ی امتحان عشق ، من مانده ام و یک برگه سفید !

یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی .....

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود ، در این سکوت بغض آلود ..... 

قطره اشکی هوس سرسره بازی می کند و برگه سفیدم عاشقانه قطره را

در آغوش می کشد !عشق تو نوشتنی نیست .....!!

در برگه ام کنار آن قطره یک قلب می کشم !

وقت تمام است ، برگه ها بالا .....!

نوشته شده در جمعه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 13:25 توسط ღzahraღ|

اگه حوصله اش رو نداری بهش بگو...

اما هیچ وقت جوری رفتار نکن که احساس کنه اضافیه...

نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 17:10 توسط ღzahraღ|

دنیا برای خودشان... من فقط آرامشی می خواهم...

خلوتی میخواهم... تو باشی و من... در کنار هم...

تو سکوت کنی و من گوش کنم...

و من آرام بگویم تو را دوست دارم...

و تو گوش کنی... و آرام بگویی ... من هم...!

نوشته شده در شنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 17:6 توسط ღzahraღ|

بهار! سرسبزیت رابه رخم نکش...

به چه دردم میخورد...

وقتی چشمانم در پاییز نگاهش مانده...

وقتی تاریخ فقط تا زمستان باما بود...

وقتی دستانش از برف پاکتر بود...

من با خاطره هایم در زمستان حبس شده ام...

بهار زودتر برو...

رنج دوریش را بیشترنکن...

سفیدی میخواهم...

نوشته شده در چهارشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 19:1 توسط ღzahraღ|


نوشته شده در چهارشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 18:51 توسط ღzahraღ|

خدای من...!

نه آن قدر پاکم که کمکم کنی و نه آن قدر بدم که رهایم کنی...

میان این دو گمم هم خود را و هم تو را آزار میدهم...

هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنی باشم که تو خواستی...

و هرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهایم کنی...

خدایا هیچ وقت رهایم نکن...

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۳ساعت 20:18 توسط ღzahraღ|

دوس دارم ببرمت یه جای شلوغ، خیلی شلوغ...

وایستم اون وسط نگاهت کنم!

بگم اینارو می بینی؟؟بگی آره!

بگم تو هیاهوی همه این آدما، بازم من چشمام فقط دنبال تواه....

نوشته شده در شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۳ساعت 22:16 توسط ღzahraღ|

حواسمون باشه...

دل آدما شیشه نیست، که روی آن"ها" کنیم...

بعد با انگشت قلب بکشیم...

بعد وایسیم و آب شدنشو تماشا کنیم و کیف کنیم!!

رو شیشه نازک دل آدما...

اگه قلبی کشیدی باید مردونه پاش وایسی.....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۳ساعت 20:29 توسط ღzahraღ|

من از تو هیچی نمیخواهم!فقط به آن لعنتی که عاشقانه دوستت دارد بگو:

حلالم کند اگر هنوز شب ها با یاد تـو میخوابم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۳ساعت 20:17 توسط ღzahraღ|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت