ی جور خاص...

بعضی از آدمها را نمی شود داشت،
فقط می شود یک جور خاصی دوستشان داشت!
بعضی آدمها اصلا برای این نیستند که مال تو باشند
یا تو برای آنها!
اصلا به آخرش فکر نمی کنی،آنها برای اینند که دوستشان بداری
آن هم نه دوست داشتن معمولی نه حتی عشق یک جور خاصی دوست داشتن
که اصلا کم نیست.....
این آدمها حتی وقتی که دیگر نیستند هم تا ابد در کنج دلت تا ابد یک جور خاص
دوست داشته خواهند شد....

الفاتحه...!

<اگه با اون خوشحالی ... منم خوشحالم>>

خیلی هامون این حرفو زدیم ولی ...

ولی هیچ وقت خوشحال نبودیم

هیچ وقت مثل سابق نشدیم

هیچ وقت از ته دل نخندیدیم

خیلی هامون با گفتن این جمله مـــــردیم

الفاتحه...!

امیدوارم خوشبخت شی...!

متنفرم از رابطه ای که تهش با یه امیدوارم خوشبخت شی تموم میشه...!

 

میشناسیش؟؟؟!!!

گفت:میشناسیش؟؟؟!!!

100تا خاطره اومد جلوی چشمم

یه لبخند زدم و گفتم:نه کیه؟؟؟!!!

عادت ندارم...!

عادت ندارم...

درد دلم را، به همه بگویم!

پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم...

تا همه فکر کنند...

نه دردی دارم...

و نه قلبی!...

اولین بار که براش اشک ریختم...

✖اولین بار که براش اشک ریختم

✖رفتم پيش خدا فرياد زدم چرا؟
✖خدا ب ارامی گفت:هيسسسس فرشته ها تازه خوابيدن
✖زير لب پرسيدم پس من چی؟
✖با مهربانی گفت:تو واسم عزيزترينی...
✖بغض کردم وگفتم:فرشته ی من رفت...
✖خدا نگاهم کرد و گفت:اذيتش کردی؟
✖با اشک و هق هق گفتم:فک نکنم...
✖خدا گفت:اومدی دنبالش تو اسمون؟؟؟
✖گفتم:اره،نامرد بهم قول داده بود بدون من جايی نره...
خدا لبخندی زد...
✖سرمو بالا کردم گفتم:من بدم يا اون؟؟؟
✖ خدا گفت:هيچکدوم...
✖داد زدم گفتم:اون بد بود تنهام گذاشت اون بد بود حرصم گرفت گفتم ببرش جهنم...
✖خدا با تعجب گفت:مطمئنی؟
✖ بادودلی با اشکام گفتم:نه...
✖به خدا گفتم:ميشه ببينمش؟؟؟
خدا قبول کرد...
✖ازين پايین داشتم ميديدمش بلند داد زدم گفتم:اهای همه کسم ،من اينجام مگه قرار نبود تنها جايی نری با توام...
✖خدا اروم بهم گفت:صداتو نميشنوه...
به ارامی با بغض گفتم:دوسش داشتم پس چرا رفت؟
✖خدا گفت:اگه زندگيتون بهم ربط نداشت هيچ وقت سر راه هم قرارتون نميدادم...
✖لبخندی زدمو گفتم:مواظبش باش خدا
《♡♥من تو رو به خداسپردم♥♡》 تو منو به کی میسپاری..

ایــن روزهـــا...!

ایــن روزهـــا آنـقـدر بـغـضـم سـنـگـیـن شـده...

کـه ، اگـر گـردنــم را هــم بــزنـــی

بــه جــای خــون

اشــک مـیـریــزد..

دخــــتر دار کـــه شـدم…!

دخــــتر دار کـــه شـدم…

اگــه یه روز ازش…

شـــیطنت دیـــدم…

بهـش شک کردم…

جای گشتن کــمدش…

چک گوشـــیش…

جیب لباســاش…

شبــا بالشتشو چک میکــنــم…

مبــادا خـیس باشــ ِ ...!!! ♥

......!

یِــــ وَقتــآیــی...!

یِــــ وَقتــآیــی دِلَـــم میخـــوآد سَرَمـــو بِـذآرَم

رو شونـــه ی خُـــدآ ، هَمیــنطوری کِـــ اَشکـآم میــــریزه

رو شونَــــش بِگَــــم :خُـدآیـــآ بَــس نــیس ؟؟ دیـگه طـآقَتِ دوریشو نَـدآرَم . .

آغــــــــــوش تو تنها قلمرو من است.......!

آرام آرام می بوسمت!!!!آنقدرآرام که جای بوسه هایم روی تمام تنت جا بماند......

بگذار همه بدانند آغــــــــــوش تو تنها قلمرو من است.......!

برو اما...

برو اما...

شاید روزی که بخواهی بار دیگر احوالم رابپرسی...

عکسم را در صفحه سفر کرده ها ببینی...

شاید کودکی با شیطنت اعلامیه سفربی بازگشت مرا...

حتی ازدیوار ذهن ها بکند وپاره کند...

فقط...!

لبخَـــندهايت را بِــزن...

جانـــانه نِــگاهـش كن...

عاشــقانه هايـت را بــگو...

فقط آن لبــاسى كه من دوســت داشتــم را برايــش نپوش...

گاهی ...!

گاهی ...                            

از خیال من ...                         

گذر می کنی …

بعد اشک می شوی …

رد پاهایت خط می شود روی گونه ها ی من …

بیا و مرد باش ، دیگر نیا توی خیال من ،خواب من ...

میدانی ...!

میدانی ...

چقدر برای خدایت چرب زبانی کرده ام...

تا تـو را به من بدهد...

............!

 

خسته ای از زندگی…!

گاهی اینکه صبح ها…دلت نمی خواهد بیدار شوی..!

از تنبلی نیست... خسته ای از زندگی…!

بند دل...!

ﺧﺪﺍﯾﺎ!!

ﺍﯾﻦ ﺑﻨﺪ ﺩﻝ ﺁﺩﻡ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟

ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﮏ ﺍﺳﻢ!

ﯾﺎ ﺣﻀﻮﺭ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻭ ﯾﺎ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻟﺒﺨﻨﺪ “ ﭘﺎﺭﻩ ” ﻣﯿﺸﻮﺩ!

بچه که بودیم...!

بچه که بودیم بستنی مان را گاز میزدند قیامت به پا میکردیم...

چه بیهوده بزرگ شدیم ، روحمان را گاز میزنند میخندیم...

چقدر بزرگ شدم یک شبه...!

کمی عوض شدم دیریست از خداحافظی ها غمگین نمی شوم...

به کسی تکیه نمیکنم ، از کسی انتظار محبت ندارم...

خودم بوسه میزنم بردستانم...

سر به زانوهایم میگذارم و سنگ صبور خودم میشوم...

چقدر بزرگ شدم یک شبه..

......!

نقاش...!

سریعترین نقاشی بود که دیده بودم در یک چشم بهم زدن روزگارم را سیاه کرد!

بزرگ که میشوی...!

بزرگ که میشوی؛غصه هایت زودتر از خودت قد می کشند،درد هایت نیز!

 غافل از آنکه لبخندهایت را،در آلبوم کودکی ات جا گذاشتی...!!!

همین...!

اون طوریم که تو فکر میکنی نیست...

شاید روزی عاشقت بودم; روزی...

ولی ببین بی تو هم زنده ام هم زندگی میکنم...

فقط گاهی در این میان; یادت...

زهر میکند به کامم این زندگی را...

همین...

قرارمان این نبود...

قرارمان این نبود... قرار بود دنیا باشد... عشق باشد... تو باشی... من باشم...

حال دنیا هست... عشق هست... تو نیستی و یادت هست...

اما من بی رحمانه از این لیست خط خورده ام...

کسی چه میداند شاید...!

میخندم! دیگر تب هم ندارم، داغ هم نیستم، دیگر به یاد تو هم نیستم...

 سرد سرد شده ام! کسی چه میداند شاید دق کرده ام...

........!

 

دلگیرم...!

توکجایی سهراب!؟اب راگل کرده اند!

چشم هارابستن، وچه بادل کرده اند! صبرکن ای سهراب!

گفته بودی قایقی خواهم ساخت دورخواهم شدازاین خاک غریب،

قایقت جادارد!؟من هم ازهمه ی اهل زمین دلگیرم...

دیگه دیر شده...!

یه وقتایی باید رفت...!

اونم با پای خودت...!

باید جات تو زندگی بعضیا خالی کنی...!

درسته تو شلوغیاشون متوجه نمیشن چی میشه..!

ولی بدون...

یه روزی...

یه جایی...

بدجوری یادت می افتن که دیگه دیر شده...

نخ آخر است....!

یادت برایم همانند قصه ی سیگار پیرمردی است...

که سالهاست میگوید نخ آخر است....